خرید بک لینک

درباره سایت

من لایق عالی ترین ها هستم

امکانات وب

کجاها خودم رو با دیگران مقایسه کردم و هر چند وقت یکبار خودم رو با دیگران مقایسه می کنم

در تاریخ18 /09/1402

خب همیشه قیافه خودم رو با دیگران مقایسه کردم از بچگی از نوع نگاههای میشد بهم و احساساتی که بقیه داشتن بهم حس خوبی نداشتم اینکه من ی چیزی کم دارم من کافی نیستم

من معمولی و نرمال نیستم من فرق دارم با بقیه

و این باعث شد این الگو رو بسازم که حس بی ارزشی بده بهم و خودم رو در سطح پایین ببینم و در ارتباطات ضعیف باشم نتونم با هر کسی دلم خواس ارتباط بگیرم و هم نمیتونستم مثل بقیه صحبت کنم قدرت بیان خوبی نداشتم ضعیف بودم و هم قیافه مشکل داشتم و خودمو بی ارزش میدیدم و لایق نمیدونستم جز بهترین ها باشم

معلم سر کلاس بود کسایی بودن که باهاش ارتباط میگرفتن برو بیا داشتن و ولی من نمیتونستم اینجوری باشم

می ترسیدم فکر کنم من چیزی برای ارایه نداشتم

ولی خب درسم نسبتا خوب بود با بچه خوب ها میگشتم ولی رابطه دوستی مون عمیق نبود خیلی صمیمی نبود دوستی نداشتم که بتونم خیلی باهاش راحت باشم و رفیق باشم

از مقایسه کردن بوده ک خودمو بی ارزش دیدم و محدود کردم که اقا کی محل من میده کیه که دلش بخواد با من دوست باشه من نقص دارم من بی ارزشم یا اطرافم ادم هایی بودن وحش بودن سطح لولشون پایین بوده

اویلی سعی میکردم بتونم ارتباط بگیرم اولین باری یادمه از دختری خوشم اومد دلم میخواست شماره ش بگیرم که توی دفتر بیمه بود اون موقع بهش پیشنهاد دادم شماره تون میتونم داشته باشم ک نداد و من احساس بی ارزشی کردم و پیش دانشگاهی فرق سر باز میکردم مثل بقیه دوست داشتم جذاب باشم دلم میخواست دوست دختر داشته باشم ولی نداشتم و این حس مقایسه کردن خودم بود

یکباری توی کرمان رفتم سمت دختری ب بهانه ارتباط گرفتن که ساعت پرسیدم ازش و رفتار خیلی بدی انجام داد و من چقدر احساسم بد شد انقد حس بی ارزشی کردم رفتارش خیلی بد بود نمیدونم چه حسی کرد منو دید ترسید

و چقدر خواستگاری هایی رفتم و جواب منفی شنیدم و چقدر چقدر عکسم رو گرفتن بردن برای خواستگاری و همیشه جواب منفی شنیدم و احساس بی ارزشی کردم و خودمو با دیگران مقایسه میکردم با دیگرانی که بهترین شرایط رو داشتن که من ارزوم بود داشته باشمش

و همیشه آرزو داشتم خوشگل باشم جذاب باشم بتونم ارتباط خیلی خوبی داشته باشم با جنس مخالف بعدش ب این رسیده بودم اگر من مثل بقیه این شرایط و زیبایی رو داشته ب گناه میفتادم و این حکمتشه که من پاک بمونم و خودم رو لایق نمیدونستم . رفته بودیم مشهد بچه ها دوست دختر پیدا کرده بودن منم دلم میخواست و احساس بی ارزشی میکردم

چون بقیه سالم بودن و هر چقدرم بخودشون میرسیدن زیباتر و جذابتر میشدن ولی چه فایده من هر چقدرم میخواستم بخودم برسم ولی بخاطر نقصی که داشتم میدیدم فایده نداره و حس بی ارزشی میکردم از اون موقع دیگه بخودم توجه نکردم بخودم نرسیدم برای خودم ارزشی قایل نشدم

دیگه همیشه بهترین رو نتونستم بری خودم بخوام چون احساس لیاقت نکردم اون احساس لیاقت رو ره زده بودم به عوامل بیرونی مثل خانواده

شرایط مالی

زیبایی

شانس داشتن

الانم انقد خودمومقایسه میکنم من که شرایط مالی خووبی ندارم خونه ندارم توی شهر

کسب و کار ندارم مثل بقیه و کار ندارم و چیزی ندارم که بتونم احساس ارزشمندی کنم

حاصل ای تو دستم نیست بتونم احساس لیاقت و ارزشمندی کنم

دیگران از بیرون نگاه می کنندببینن چی داری

تحصیلات داری وب جایی رسیدی مثلا فلانی رفت دکتر شد چقد مردم بهش احترام میزارند و اونو ادم ارزشمندی میدونن ولی منی که بیکارم سر کوچه میرم میام و مردم برام ارزشی قایل نیستن

همیشه دوتا برادرام رو درس خوندن همه بهشون ارزش قایل بودن ولی مایی ک درسی نخوندیم و بیکاریم ارزشی نداریم

َ

برچسب: نویسنده: فاطمه ابراهیمی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 0:35

صفحه بندی